راستش مدتیه حسابیییی غر میزنم ..به جون همسر ..میگم چرا خواهرت ..چرا مادرت ..منو بی ارزش کردند ..همسر از دست غرهای من خستس ..نمیدونم چرا فکر میکنم به طور جدی و عمیق ، طرفداری منو نمیکنه .....
جالبترین اتفاق ممکن این بود مادرشوهر به طرز بدی از چشمم افتاد .... اینکه به من دروغ میگفت دوستم داره و ...
مطمعنم تنها انتظارشون از آینده اینه من و همسر طلاق بگیریم و اونا به همسر بگن دیدی ..دیدی اینم از زنی که خودت انتخاب کردی!!!
از قطع رابطه بیزارم ..اما چاره ای ندارم ..
هر کسی یه قدم برای من بر داره چند تا قدم براش برمیدارم و اگر کسی صریح و یا موذیانه بهم بدی کنه ،حسابی ازش دور میشم ..دوره دور ....دست خودم نیست ،دلم خیلی زود دست میکشه ....
با همسر جان باز دعوا داشتیم ..
وقتی رفت و درو پشت سرش بست به این فکر کردم اونم قربانیه این تبعیضه ..اونم مثل منه .....
با هم تلفنی حرف زدیم ..
تلفنی بهش گفتم دوستت دارم ..
بهش گفتم فکر و حرف جدایی راحته اما جدایی واقعی سخته ....
با هم جنگ داشتیم و الان در صلحیم ..و من عاشق مرد صلح طلب خودم هستم:)
برچسب:
نویسنده: الینا رادمنش