تقدیر تو مشتمه.......
نمیدونم اما پر از حس خوبم ..حیاط رو آب و.جارو کردم اما اصلا نمیترسیدم با اینکه کاملا صدای واق واق سگا از تو جنگل کوچیک کنار خونه میومد... نمیترسیدم و پر از خس خوب تا دلم خواست به گلا و گلدونا آب دادم....کلی هم آشغال جمع کرده بودم... با قدم هایی پر از طمانینه رفتم سر سطل آشغال لاین بالایی و با برداشتن گام های کوچک جهت استفاده از هوای خووووب به سمت خونه اومدم...آخ جای همسرجان خالی..آخه الان که حس پیاده روی هس اما همسر نیستتتتت.....اومدم خونه و بعد گردگیری و کشیدن جاروبرقی...میرم که آشپزخونه رو جون بدم و ژله ها مو به رسم همه ی مهمونی هام آماده کنم..... خدا رو شکر...گوشه ی دلم پر از تنهایی و دلتنگی ام...اما گوشه هایی از اون رو فعلا میخوام به شادی اختصاص بدم....انحصار زندگیم همش تو دست غمه...غم بسه....وای..... برویم که کار زیادههههههه
برچسبها:
روزمره
+
تاریخ | یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت | 21:3 نویسنده | دورت بگردم
برچسب:
نویسنده: الینا رادمنش
تاريخ: دوشنبه
9 بهمن
1396 ساعت: 11:53