امروز خانم "ب" تو محل کار خیلی شاد بود .. راستش بیشتر از اینکه لب هاش بخنده چشم هاش می خندید .. حس می کنم خیلی خوشبخته ..خیلی که حالا فقط چند ماه از زندگی مشترکش میگذره بچه ای رو داره تو شکمش اماده میکنه که تا هشت ماه دیگه میاد به این دنیا .. به همین راحتی از شیرینی ازدواجش حرف میزد و از شوق خانواده شوهرش برای دیدن نوه !
من خب ...
اووووووووووم ..
نمیدونم اما خیلی حرفه که تو رو دوست داشته باشند و برای دیدن بچت لحظه شماری کنند ..
وقتی مطمئنی دوستت ندارند .. وقتی مطمئنی ... اخه مگه میشه چشم ها بخنده الکی!
دلم یه دختر میخواد ..
اصلا هم برام مهم نیست کسی منتظرش نباشه ..
برام مهم اینه که خودم دوستش داشته باشم ..خودم ..
محرم رازم بشه .. عزیز دلم بشه .. دیوونش باشم ..براش ترانه یکی یه دونه دختر بخونم ..
اسمشو "حنا" بذارم ..صداش کنم ..نگام کنه ..
مهم نیس عمه مهربونی نداره ..مهم نیس مادربزرگش دوستش نداره ..
مهم اینه که مامان و باباش عاشقشن....
برچسب:
نویسنده: الینا رادمنش