به شدت تحت فشارم ..یه زخم که خونش بند نمیاد ..حرف هایی که مخاطب نداره .. آدم هایی که بیشعورند و هستند .. و من که خیلی ناجورم از این جهت که خود آزارم تا دیگر آزار!کاش دهن دریده ای داشتم و کاش صوت زمختی که ثابت میکردم هیچ آدمیتی ندارن!
خستم از این غر غرهام ..
خستم از این خواهر شوهر مزخرف که جز عشوه کاذب و شوآف هاش هیچی نداره ..
خستم از تحقیرم ...
خستم از منی که دلم کوچیک و یه ویرونه شده ..
الان تنهام ..همسر سرکارشه ... بعد از ظهر تا رسیدم خونه چشام رفت ..نمیدونم چطور خوابم برد ..بیدار شدم دیدم گوشی دوم همسر صدای اذانش بلند شده ،گوشی رمزدارو فقط باید خاموش کرد!!!!
الان هم دو تا نارنگی خوردم تا جون پیدا کنم ... هنوز پام گز گز داره ..بیحس و عصبیه...
نکته ای که رنجم میده اینه که اینجاهیچ کاری نمیتونم بکنم ،درسته برگردیم شهر خودم به علت هایی اذیت میشم اما حداقلش اینه که آزادی نسبی دارم ..اینجا تو یه قفسم ..حتی یه دور دور ساده و شیرین ندارم..همسر هم جدیدن اعصاب نداره ..بداخلاقی های سابقش برگشته !!!!
میترسم تو ذاتش باشه...!
آه خدا .....
این حقم نیست ..این همه تنهایی!
برچسب:
نویسنده: الینا رادمنش